نگفتمت

نگفتم ت

مرو آن جا

مرو آن جا، که آشنات منم

که آشنات منم

آشنات منم

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩۱/۱۱/۳ |
 


خاطرات

چون وسوسه ای که دست رد به سینه اش زده باشی ، گذشته زمانم ، گذشته زمانم...

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمرطی نمودیم اندر امیدواری (سعدی)

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩۱/٥/۱ |
 


از تفاسیر برأی ۱

هنالک ابتلی المؤمنون وزلزلوا زلزالا شدیدا (احزاب ۱۱)

هنا نزدیک است همین حوالی اعم از زمان یا مکان و هنالک دورتر، چونانکه ذا و ذالک، 

و زلزال اضطراب بزرگ است و لرزیدنی سخت، آنگونه که زلزله لرزیدن زمین است بسختی، محنتی که ویران می کند و می سوزاند.

شدید مشبهه باید باشد از ریشه شدت ، آنچه به جان و پوست درک می شود نه قوت که قدرتی است خارج از حس که درک نمی شود، تنها به دلیل و فلسغه ادراک ( یا فهم) می شود. آنگونه که خدای تعالی موصوف است به قوت و به شدت وصف نمی شود.

منبع را نمی دانم حال آنکه در آن دست هم برده ام و برداشتی شدید شخصی است. 

می ماند ابتلا که هیچ مفسری به یقین و درستی از آن ننوشته است آنگونه که ظلمی به واژه ( مرکب از واچ و واچکیه که به عربی شرح و بیان باشد، از ریشه ٔ اوستائی وچ  برای گفتن) و آنکه درآن گرفتار است نرفته باشد. شاید گرفتاری است یا گرفتگی.

حالا حکایت ماست....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩۱/٢/۱٠ |
 


زاینده رود

عکس پل در آب می لرزد ، ماه در چشم های من. مهتاب این شب ها وامدار کدام نگاه توست، ای پلک هایت نسیم باغ های معلق ، چشم هایت قصیده ی اردیبهشت.

 بهار را به قامت تو دوخته اند یا تو را به قواره ی بهار، دیری نپاید که صدایم در تنفس نام تو به شکوفه بنشیند و فروردین از لا به لای انگشت های جوهریم رسوخ کند به بی قراری شب های آخر اسفند ماه.

جان میدهم در پایکوبی این مغازله ها ، بیا و ببین... 

 

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩۱/۱/٢۳ |
 


بهار

خوشبخت

چون گرده ی گلی 

که سرنوشت غریبش را 

به سرکشی باد می سپارد آرام 

که سرنوشت غریبش را 

چون گرده ی گلی 

خوشبخت

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ | روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ |
 


اشراق

بعضی کاتب وحی اند، و بعضی محل وحی اند. جهد کن تا هر دو باشی ( مقالات شمس)

من جهان را در آینه فلسفه می دیدم حالا به تخطئه فلاسفه معتادم، نه از آن جهت که از چیزی می گویند که نیست یا بهتر است نباشد، که جهان را اساسا در آینه دیدن بضاعت اندکی است و اندک مایگی عقل در همین است، فلاسفه مجنون اند و خود را بسته اند به زنجیرهای عقلانی.

خلقش می کنم؛ خدایی که در آینه نیست، پشت آینه نیست، خدایی که هست عین من با تمام زخمهایی که به پا داشته ام، نه پیامی دارد نه پیامبری. قدم می زنیم با هم زیر و بم های زمین را. 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ |
 


نقل به مضمون

این آنچه نوشته نبود ، آنچه می خواست بنویسد هم نیست، آنها تلخ اند بسیار تلخ .درست می گفت ، تلخ تر از آن که دل ا  ش  بیاید به زبان بیاورد،

اما چیزی هست که وا می دارد در سیطره همه آنچه از دست رفته است صداقت این سطرها قربانی هیچ مصلحتی نشود؛ صداقت این خط ها که روزی چون علف صحرا تنها ما یملک دست های در آرزوی شبانی اش بوده اند؛

«درد می کشم.... »

 

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ |
 


رهگذری نامنتظر *

 

کدام زنده ترند ، چراغ‌ دوچرخهٔ زنی‌ میانسال  که پا میزند و روشنش نگه می‌‌دارد، یا شمع‌های قرمز کوچک گوشه گوشه ی این قبرستان. بسیار سفر رفته ام، کمر بسته‌ام به تجربهٔ ی زمین، شاید که دری از کوچه‌های آسمان باز شود،  فلسفهٔ خنده آوریست اما به عدد روزهای زندگی‌‌ام دلم بسته‌ام به چیز‌های خنده آور بی‌ بنیان، لج می‌کنم اینطور با جبری که سایه انداخته به تمام چیز‌های متفاوت... 

 

* رجوع شود به جناب شاملو و شعری با این مطلع:‌قناعت‌وار... تکیده بود.. باریک و بلند... چون پیامی دشوار... که در لغتی

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩٠/۳/۱٦ |
 


سفر یعقوب

 

قانونی‌ است برای بقای درد، نه از بین میرود نه کم میشود، تنها از سینه ای‌ به سینه ای‌ منتقل میشود، یا تلنبار میشود، 

روزگاری شعر میگفت حرف میزد می‌نوشت، دلش برای خودش می‌سوخت، حالا سکوت می‌کند، چمباتمه میزند روی حرفهایش، سکوت می‌کند، دلش برای کلمات میسوزد. 

خواسته بگرید آنقدر که کور شود که نبیند نبودن تو را، بوی پیرهنت اگر بگذارد، بوی پیرهنت اگر بگذارد، یوسف. 

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ | روز ۱۳٩٠/۱/۳٠ |
 


چراغ های رابطه

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی 

انگشتانم بوی سپیده می دهند، از بس که به پوست کشیده این شب چنگ انداخته اند. این خون از دست های من است وگرنه کدام خورشید از شرق غروب می کند. 

نفسم می برد ، به خواب می روم.

شاید میهمانی گنجشک ها .. را .....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog