و هوالذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته وهوالولی الحمید – شوری؛ بیست و هشتم
به فرزندانم خواهم آموخت دوست بدارند، نه عکس بگیرند نه خاطره انبار کنند؛ تنها زنده بمانند و به آرزویی جز مرگ دلخوش ندارند،نفس بکشند آنچنانکه ممد حیات است و مفرح ذات .
بی دریغ، غیر منتظره و حسرت نخورند به هم نشینی بی خیال آسمان و زمین وقتی به این جنگل فرو شده در ابر روبروی بالکن نگاه می کنند. این تنها حق زند(ه)گی آنهاست ....
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن – سهراب