رهگذری نامنتظر *

 

کدام زنده ترند ، چراغ‌ دوچرخهٔ زنی‌ میانسال  که پا میزند و روشنش نگه می‌‌دارد، یا شمع‌های قرمز کوچک گوشه گوشه ی این قبرستان. بسیار سفر رفته ام، کمر بسته‌ام به تجربهٔ ی زمین، شاید که دری از کوچه‌های آسمان باز شود،  فلسفهٔ خنده آوریست اما به عدد روزهای زندگی‌‌ام دلم بسته‌ام به چیز‌های خنده آور بی‌ بنیان، لج می‌کنم اینطور با جبری که سایه انداخته به تمام چیز‌های متفاوت... 

 

* رجوع شود به جناب شاملو و شعری با این مطلع:‌قناعت‌وار... تکیده بود.. باریک و بلند... چون پیامی دشوار... که در لغتی

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | روز ۱۳٩٠/۳/۱٦ |
 


سفر یعقوب

 

قانونی‌ است برای بقای درد، نه از بین میرود نه کم میشود، تنها از سینه ای‌ به سینه ای‌ منتقل میشود، یا تلنبار میشود، 

روزگاری شعر میگفت حرف میزد می‌نوشت، دلش برای خودش می‌سوخت، حالا سکوت می‌کند، چمباتمه میزند روی حرفهایش، سکوت می‌کند، دلش برای کلمات میسوزد. 

خواسته بگرید آنقدر که کور شود که نبیند نبودن تو را، بوی پیرهنت اگر بگذارد، بوی پیرهنت اگر بگذارد، یوسف. 

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ | روز ۱۳٩٠/۱/۳٠ |
 


چراغ های رابطه

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی 

انگشتانم بوی سپیده می دهند، از بس که به پوست کشیده این شب چنگ انداخته اند. این خون از دست های من است وگرنه کدام خورشید از شرق غروب می کند. 

نفسم می برد ، به خواب می روم.

شاید میهمانی گنجشک ها .. را .....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ |
 


هوا

مرا هوای وصال تو زنده می دارد... اکفنی ، لطفا!

فرو می روم؛خیالت به آب می ماند ، شمس هم که باشم در آن گذارهرچه ذکر از خاطرم می پرد، و الله بصیر باالعباد. 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ |
 


دعای باران

و هوالذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته وهوالولی الحمید – شوری؛ بیست و هشتم

به فرزندانم خواهم آموخت دوست بدارند، نه عکس بگیرند نه خاطره انبار کنند؛ تنها زنده بمانند و به آرزویی جز مرگ دلخوش ندارند،نفس بکشند آنچنانکه ممد حیات است و مفرح ذات .

 بی دریغ، غیر منتظره و حسرت نخورند به هم نشینی بی خیال آسمان و زمین وقتی به این جنگل فرو شده در ابر روبروی بالکن نگاه می کنند. این تنها حق زند(ه)گی آنهاست ....

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن – سهراب 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ |
 


خاطرات یک شب یلدا

 

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد

خود از کدام خم است اینکه در سبو داری – حافظ

چون آب ، قصه ام را در خویش می خوانم و می هراسم ، من شیفته باختنم ، هوایی دست کشیدن و دل بریدن تنها به تو می اندیشم عکس تو بر سکوت مردمک هایم می لرزد،

باید مدام به یاد بیاورم آنچه نداشته ام و ندارم، دست می برم در خاطرات جو گندمی ام، قصه روزهای سوختن و زبان به کام تلخ دوختن، انکار نمی کنم، ندید می گیرم و می گذرم، فرا نمی روم اما چنگ می اندازم به صورتم چون آب که در خود بگرید و مد کند، ماه قرص کامل است من گرفتار جزر درونی خود، لب نمی گزم کسی از حرف های نا گفته ام پریشان خاطر نخواهد شد، تنها تصویر چشم های تو در مردمک های ملتهبم می لرزد، فرو می ریزم و لب نمی گزم اما خاطرت باشد، خاطرت باشد .. .  

 *الغریق یتشبث بکل حشیش؛ غرقه بر هر گیاه خشک چنگ زند

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/٩/۳٠ |
 


قصه مرغان

قال فخد اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جز ثم ادعهن یاتینک سعیا

ابراهیم به خواب من آمده بود، هرچه درد خدایش در گوشه گوشهٔ جهان نهاده بود چون گوشت به خون نشستهٔ مرغان به خویش خواند، من آبستن آتش شدم،  از خواب پریدم... تنها تنها همصحبت بی‌ زبان مرغان، خبری از گلستان جناب خلیل الله نیست، همدردی این آوازا داود می‌خواهد نه من که زبان بریده و در وهم، تابوت آتش گرفته‌ این خواب را به نیل می‌اندازم باشد که آسیه ایی پاکدامن از آب بر گیرد.

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸٩/٤/٢۸ |
 


سفر

لأی الأمور إلیک أشکو ولما منها أضج وأبکی

لألیم العذاب وشدته

أم لطول البلاء ومدته

چه جانی از ما رفت از آن کاشی های آبی تا این خشت های سرخ، خدای آرام من در کجای این مسیر جا خوش کرد ... 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸٩/٢/۳۱ |
 


فلسفه

لبم را می گزم، طعم لبان تو را می دهد مهتاب 

آدم به فلسفه محتاج است زندگی قل می زند از پیامدهای به هم پیوسته نامربوط، اگر چیزی چیزی را توجیه نکند آدم در گزاره های ناگزیر و ناممکن هلاک می شود

آدم به فلسفه محتاج است

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/٢/٢۳ |
 


بهار

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره

به ما که خسته ایم بگو خونه بهار کدوم وره ( عمران صلاحی)

انگاشتم ترانه منی و می سرایمت، گزاف بود، شعر به گنگواره این روزهام نمی آید چه باشد تو که مطلع پیشانی ات شاهزاده تمام غزلهاست ، اما گزاف نیست که تنوره می کشم از شعر

اینجایی نگاه می کنی ام. بیت می شوم ، دوبیتی می شوم ، چارپاره می شوم، صدایم کن بگذار صدای تو باشم بپیچم به گیس ستاره ها مهتاب بخوانم بخوانم.... زبانه می کشم از بهشت حنجره ات... آدم برای مرگ بهانه می خواهد این را تمام گواهی های فوت که امضا می کنم می دانند، دلیل اولیه مرگ دلیل ثانویه مردن .... 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٩/٢/۱٥ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog