قلنا اهبطوا فی الارض ...

 

مست عاشقی دیگر در فغان نمی بینم

نغمه های شور انگیز زان رمیده هوشان کو

دردهای او از جنس این رنجهای پسا مدرن نیستند مهتاب درد های او از جنس قدمت اصیل تازیانه اند ... حالا هیچ سنگی شنوای دردهای نگفته یا نگفتنی اش نیست ؛ سنگ ، که بنشیند و بشنود نه حتی  آدم که بفهمد و کلمه بگوید و بخندد یا اشک بریزد یا کاری کند .. چه آنها که دورادور دست تکان می دهند و چه اینها که گاه وقیحانه تا یک وجبی صورتش پیش می آیند و احساس نزدیکی می کنند. این لبخند اجتماعی خوش مشرب انگ ناجوریست که روی صورت مچاله شده اش تلنبار شده است حالا که دیگر این مردم حتی به الفبای او حرف نمی زنند و  دردهای او در زبان این مردم معنی نمیشود همانطور که سکوتهای سنگینش. کف قهقاه شناور این مردم همانقدر از حقیقت دریا دور است که ابتذال اشکهایشان از حزن آه آنکه انسان است

حالا خوب می دانست بعضی زخمها را نمی شود نشان هر کس داد مهتاب بعضی دردها را نمی شود حتی خم به ابرو آورد .. اینجا حتی نمی شود آرزوی مرگ کرد...دریغ ! در الفبای این مردم حتی مرگ معنای منحرفی داشت .. .. برای اینها مردن به مثابه منتفی شدن است و مرگ ضایعه ای ظالمانه که در کابوسی از تابوت و قبر و کافور پیچیده شده  و حالا مدتها بود همه این آدمها عجیب بوی کافور گرفته بودند انگاری... او که اینطور به مشامش می رسید ... چشمها آنقدر مفهوم زننده ای دارند که حتی آدم نمی تواند تلفظشان کند و بگذرد زبان اینها از جنس آنچه بگوید نیست.... مهتاب .. تا کی باید لبخند بزد ....

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸۳/٢/۱٩ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog