آتيش

به نام خداي بچه ها ..
به نام خداي رازق طفل صغير ...

بيرون جهیم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت كنيم باده و شاهد به بر كشيم ....

كم پيدا شده اي مهتاب .. نكند از ديوانگي ام دست كشيده باشي ديوونگي بدون نگاههاي تو يه جور شوخيه.. قرتي بازيه ...
دانيال (و همش اين روزها دارم از اون تقلب مي گيرم ..) نوشته بود :

ميداني ميثم...«نِعم المولي و نِعم النصير»* را گفتن آسان است...هر كسي مي تواند بگويد...ميداني...ميداني...هنر «نِعم العبد»* شنيدن است...هنر اين است كه او تو را صدا كند...او بگويد چه نيكو بنده اي...ميداني به كه گفته است اين را...«نِعم العبد» را...به ايوب...ايوب...به صبوري...صبر...صبر...صبر...

*حج-78
*ص-44

● «...ولا يُلَقّيها الا الصبرون...»...جز صابران ملاقاتش نميكنند...(قصص-80)

و من باز ياد اون " سلام عليكم بما صبرتم "افتادم و....

به كي گفتم يادم نيست شايد به س. بود گفتم خدا وقتي ميگه ...ابراهيم ...آدم حس مي كنه ( نمي دونم اگه حرف زشتيه اونايي كه از آتيش مي ترسن بگن العياذ ) حس مي كنم ب ه يه افتخار و خشنودي ميگه كه روحم ميپره ...گفته بودم به تو ام كه فكر مي كنم روحم مي پره ..بازم مي گم بذار تكفيرم كنند وقتي به تو فكر مي كنم روحم مي پره ... و اينجاهاست كه بهت مي گم تو يه جور هديه اي از خدا ...نگاه نداره ديوونه ام ديگه ...
قضيه نعم العبد دانيال باز من رو ياد ابراهيم ميندازه ..ياد اون خواب ...خواب ذبح اسماعيل ..به شيطون بگين حاضره يا نه ..يكي خواب ذبح اسماعيل را ديده داره چشماشو مي بنده بره تو دل آتيش ...آتيش ...آتيش ..
داشتم به همين بيت فكر ميكردم خواستم ننويسم حافظ را باز كردم اين اومد ....خودش....بيت ابراهيم ...
سلطان غم هر آنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه از او ...

مهتاب نيست ..به شيطون بگين آماده است يا نه ..بگين ابراهيم خواب ديده ....
بدنامي حيات دو روزي نبود بيش
آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن ...

پسرك ديوانه ..ايمان ....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۳ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog