نيستی

به نام خداي مهربان....

آنكه هر دم هوس سوختن ما مي كرد
كاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد

.نيستي... و اين روزها چقدر ثانيه ها بي تاب اند ..بي حيا شده اند مهتاب از بس مي آيند و ميروند اما گويي نمي گذرند ...تمام شده ام ..جوابم كردن ..ديگه اميدي بهم نيست .....قراره ديگه ببندنم به ضريح ..آهاي ضريح آشنا سراغ ندارين ...ماه تو پنجره من پيداست ..من با ماه حرف مي زنم.. خيلي وقته ..مردم با تعجب نگام مي كنن ...ماه تو پنجره پيداست ..بيتاب شدم مهتاب ....مثل اون دختر كولي با اون گيساي بافته آويزون كه چشم دوخته به دشت ... دل بسته به صحرا ..كه يه روز يكي مث تو قصه ها با يه اسب سپيد بياد ببردش يه جاي دور ..با هم فرار كنند برن پشت كوه پشت دره .اونجايي كه هر شب يه پري .... ترسون و لرزون با موي پريشون مياد صورتشو لب حوض ماه مي شوره و ميره ......
ماه پيداست ..به اين فكر مي كردم كه ..
به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را ....
واليل و ما وسق والقمر اذا اتسق ...
و خيلي حرفاي ديگه كه يه روز وقتي رفتيم يه جايي كه هر شب يه پري ترسون و لرزون ......برات ميگم
وقتي كه شب مكرر مي شد
وقتي كه شب تمام نمي شد
تو از ميان نارونها ،گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي ....

.....تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما ….

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٩ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog