غزل

بسم الله الرحمن الرحيم ....

مرا تو بي سببي نيستي
به راستي صلت كدام قصيده اي .......اي غزل....اي غزل ...!!
من ستاره بارانم ..ستاره باران جواب سلام خيالهاي تو ام ...سلام ..و عجب مي خورد كه اسم خيالهاي تو سلام باشد ...ستاره باران سلام آفتاب تو ام از دريچه اي گنگ و به اندازه « من » تاريك ...من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر ....به خوشه هاي فانوس نگاه ميكنم امشب « كاش اين مردم هم دانه هاي دلشان پيدا بود ... مي پرد در چشمم آب انار »..... و دل آن را ندارم كه به ماه نگاه مي كنم اگر ببينمش از هوش مي روم ..
اين جان نسپرده ليك مرده ..
وان زنده و ليك جان سپرده ...
و ماه مرا به ياد كسي مي اندازد اين را عالم و آدم مي فهمند وقتي صبح چشمهايم بوي مهتاب ميدهند م...




عجب معركه اي گرفته اين شبها مهتاب با اين ستاره ها كه هر لحظه مي ترسم آنقدر حواسشان به چشمهاي تو باشد كه يك لحظه شب را رها كنند و به زمين بيافتند ...ستاره هاي كم تجربه هميشه توي آب مي افتند ....و حاشا كه اين ستاره بازي چيزي بدهكار آفتاب نيست ....رفته بودم چند شب پيش حوالي مهتاب ستاره بچينم حواسم كه نيست ..خوب مي داني ...پيراهنم به ماه گرفت ..حالا چند وقت است از آستينم چكه چكه مهتاب مي چكد .....
و درست كه
: ما جَعَل اللهُ لرَجلٍ من قَلبين في جوفِه .. خدا در سينه مرد دو قلب قرار نداده ( و چقدر بايد از اين نوشيد .... )
ابروي دوست در نظرم جلوه مي نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم ....

و مگه يه ديوونه نه از اين معمولي ها از اون ديوونه هاي حسابی كار درست خارجي يه مست با يه بوسه قضيه اش حل ميشه ؟ ....

باز هم دويده ام
آنچنان كه زندگي مرا
در هواي تو
نفس نفس
حدس مي زند

هر چه مي دوم
با گمان رد گامهاي تو
گم نمي شوم ....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog