ای که طبيب خسته ای روی زبان من ببين

ديرست گاليا !....
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر زمن ترانه شوريدگي مخواه
ديرست گاليا ! ... به ره افتاد كاروان ...

.....
زياد شنيده ام ...زياد حكايت فضيل را .. .و من جاهُدُ فينا لنهدينٌه سْبلنا ...پس تكليف بقيه چي ميشه تكليف اونايي كه پا ندارن اونايي كه اهل جهد نيستند ...اگه فقط قرار باشه دل اونايي كه اينكاره اند، اونايي كه اهل عاشقي اند را هوايي كني كه هنر نيست هنر اينه كه آدماي كور از عشوه هات بميرن ..پسر بچه هاي بلوغ نديده با چشم هات هوايي بشن ..دختركاي كوزه به سر كه هنوز قلبشون با صداي كسي گونه هاي سرخ را فرياد نمي زنه ...عرق كنند از اينكه گوششون به يه صدا حساس شده ...هنر اينه ..هنر تو اينه ، هر لمپن كوچه بازاري مي فهمه معني دلبري يه جور ديگه است ...:
در دلبري به غايت خوبي رسيده اي ...
در دلبري به غايت خوبي رسيده اي ....
نمي خواي بگي حافظ دروغ گفته كه ....
مذاق گندم ممنوع مانده در كامم
تهي نگشته ز عصيان آدمي جانم
زبان توبه مرا الكن است چاره چه ماند
هنوز خشم خدا با من است چاره چه ماند....
ميگن علي شبا مي رفته براي گرسنه ها براي فقيرا نون و خرما مي برده ...آهاي علي علي علي !!! نكنه خسته شدي از كيسه هاي غذا ...پس سهم من كو ..پس چرا يه شب نمي آي يه فانوس بذاري پشت در ...به خدا گرسنه ام ..خدا را قبول داري ...
آي مسيح ..كاتريناي بدكاره هنوز منتظرته ...
با گريه مي نويسم :
از خواب
با گريه پا شدم .
دستم هنوز
در گردن بلند تو آويخته است
و عطر گيسوان سياه تو
با لبم
آميخته است

ديدار شد ميسر و ...
با گريه پا شدم .
علامة المهدي رحمٌ بالمساكين .....مسكين تر از يه « خمار كش مفلس شراب زده » يكي كه غيرت نوشيدن يه جرعه را هم از دست داده كيه ؟؟؟ مسكين تر از يه ديوونه كه افتاده دنبال يه جفت چشم اونجايي ....هزار سال گذشت كدام دوشيزه دلش به حال من خواهد سوخت ...كو ..كدام دوشيزه قصد آبً تني كرده است ...و عكس پيكر دوشيزه اي در آب ...........
ديگه براي چي فرصتم مي دي؟ نكنه اينا را هم داري جزء زندگي مي نويسي ..
«اين نفس نيست ، رفتن روح است ...» ....
چه كنم كه مرا ارث پدرً هبوط است ...و عجب عادت كرده ايم به هبوط ...كاش خيال اون خونه اول اينقدر آتيشم نميزد ....گمان كنيد كه جبريل ميش را گم كرد ......
و ان الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنكر ....تازه دارم مي فهمم نمازهام هُمُشون مُشقي اند ...مثل اون گلوله هاي مشقي كه فقط صدا دارن و ميبيني كه اين آخريا صدا هم ندارن..و چنين رسوا اهل فحشا شده ام كدام فحشا بي حيا تر از فراموشي و كدام منكر زشت تر از انكار ....
تاريخ سطل تجربه اي تلخ و تيره است :
تا آستان روشني روز آمدن
پيمودنْ آن مسافت دشوار ، با اميد
وانگه دوباره در دل ظلمت رها شدن ...
.....مرا با مهتاب رازهايي بود شبها كه حرام شد مرا با ماه حرفهاي سنگيني بود كه تمام بودنم از تنفس آنها شانه خالي كرد و من هنوز مبتلا هنوز مبتلا ..من مبتلاي تو ام ..اغث عبيدك المبتلا ....
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات .....
تمام .

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸۱/۱٢/٢ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog