شب اول ...مرگ

بسم الله الرحمن الرحيم


مستيم و عاشقيم و خماريم و بيقرار ....قرار است ديگر نناليم از كوتاه قدي كه « خلق الانسان ضعيفا » ....
مقام خلوت و يار و سماع و ما خفته
كه شرم بادت از آن زلفهاي آشفته

از اين سپس منم و شب رَوي و حلقه يار
شب دراز و تب و رازهاي نا گفته

صداي پاي كسي شرم را از نفسهايم مي دزدد و بازدم هايم ، آسيمه سر ، سرك مي كشند بي آنكه بدانند در هواي لرزان كدام بوسه جان خواهند باخت ...چشم آسمان روشن كه بيايد و ببيند ستاره هايش از همصحبتي پسركي ديوانه چه حرفهايي كه ياد نگرفته اند ..چشم و گوششان باز شده مهتاب !!... و من خود شنيده ام گاهي چقدر هوسناك ترانه مي خوانند صورت ماه را شب هايي كه دريا حواسش نيست ...



و من از شنيدن بيت بيت اين ترانه ها روزگارم مي گذرد ...و گاهي كه كبود مي شوم و سياه مثل ماهي تازه صيد شده كه دهانش را در شهوت حيات انقدر باز مي كند كه انگار قرار است دنيا را ببلعد ...با همان شدت دهان باز مي كنم تنفس ترانه اي را كه اسمي از تو در آن باشد ....
......صبح حنا بسته بود دست و پايش را ....تازه خبر مرگ كسي را شنيده بود كه روزهاي بيست سالگي اش را آن زمان كه هنوز دختري بود كه بايد حواسش به خنده هايش مي بود ، از حرفهاي عاشقانه سرشار كرده بود ....حنا بسته بود شادماني ديدار مردي را كه امروز در مرگش چنان بي حيا و سهل انگار قهقهه ميزد كه هر آن مي گفتند : بيچاره گلاب .....همانطور بزك كرد كه روز عروسي اش مادرش او را زير حرير ....رفت كنار خاك نشست ....و وقت صلات ظهر كه آمدند صدايش كنند براي مراسم چشمهايش ديگر بروي هيچ كس لبخند نزد و قرآنش هنوز تر بود از اشك شوق و روي لبهايش خاك نشسته بود و لبهايش روي خاك .....خوش به حال گلاب...
.....
مرگ ...تازه تازه دارم ميفهمم كه ابراهيم چطور چشمهايش را بست و قدم قدم در ميان شعله ها رفت ...چطور يك نفر فرياد « فزت » سر ميدهد و تازه مفهمم كه يك زن چطور دلش مي آيد « اني ما رايته الا جميلا » ...مرگ ..جواب اينهمه اين بود :
و آنجا زني خفته كه گاهي صداي خنده روشن اش به گوشم مي رسد . مثل اينكه زندگي او همراه مرگي كه به دنبال داشت به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ...
در جستجوي موهبتي شكوهمندم .....
و تازه فهميدم ..تازه... تازه... تازه ..... زندگي او همراه مرگي كه به دنبال داشت به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ... به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ... كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد .. برنده مطلق بازي شده باشد ....اولئك هم الفائزون ... اولئك هم الفائزون ...و من تازه صداي خنده هاي روشن چمران را فهميدم، آنشب كه آمد ديدار غاده براي آخرين بار و آنطور دراز كشيد در آرامش آن لحظه آخر قماري كه ديوانه وار بازي كرده بود ....و گفت كه فردا مي ميرد و هنوز نمي فهمم چطور توانست آرام بگيرد و چطور متلاشي نشد از رقصيدن و خنده هاي پشت سر هم ..
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد ...

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٦ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog