اين بار ...

به نام خداي مهربانم

باز دوباره صُب شد..
من هنوز بيدارم..
كاش مي خوابيدم.....
تو رو خواب مي ديدم.......
سلام

اين بار كه رفته اي برايم حرف بياور مهتاب!.... كه وقتي زل مي زنم به نگاههاي تو نگويي: سكوت چشمهايت آتش ميزند آدم را.......برايم حرف بياور به قول اين شاعر ها سبد سبد حرف ..ببين شعر دارد چاك چاكْ تنم را به فرياد مي آورد ...نازنين ِ شبهاي بي تو نشستن ! مگر آدم چقدر عمر مي كند ؟...مگر چقدر نفس مي كشد كه بخواهد نصف بيشتر بازدم هايش را حرام حرف زدن كند ....ديوانه شنيدنم ..و شعر ..« شنيدن» تر از شعر گفتن فقط و فقط چشمهاي كسي است كه تو و من فقط مي دانيم اسمش را .....و وقتي نيست ...نيست ...نيست ...
في بعدها عذاب في قربها السلامه.....
شنيده ام كه « يزيد في الخلق ما يشاء ».....مهتاب .... هر روز دارد يك فانوس نقره ديگر مي گذارد وسط چشمهايت و هيچ فكر نمي كند كه كسي دارد با آنها هوايي مي شود ...شايد هم مي خواهد بگويد : يرزقكم من السماء و الارض ... دبيرستان كه بوديم مي گفتند اين فعلش مضارع است و من شيفته حرفهاي مضارعم ...مضارع اخباري ...حال ساده ... او هر روز مرا روزي مي دهد از آسمان و يعني هر روز يك ستاره مي بخشد به چشمهاي تو كه اگر اين ستاره ها همان ديروزي ها بودند فعلش ماضي بود و من دلم از فعلهاي ماضي و مستقبل به هم مي خورد....

من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه سالهاست دلش را در هزار هزار ني لبك مهتابي نواخته است و مدت هاست هوس كرده بميرد از يك بوسه و مدتهاست كه لبهايش را غنچه كرده و نشسته رو به مهتاب تا شايد يك شب آرام آرام بيايد و ......مدتهاست خودش را به خواب زده ..پري كوچك غمگيني كه خوب مي شناسد غرور مهتاب هايي را كه هفت جد آدم را اهلي مي كنند و خودش را بخواب زده هوس بوسه مهتابي را كه نفس تنگش كرده در اين دنياي دنياي دنيا ......اما صبح كه مي شود با چنان ولعي چشم باز مي كند كه نزديك است خورشيد با تمام عظمتش فرو شود در خلاء مقابل مردمكانش: كه :
نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم
كه به روي دوست ماند كه بر افكند نقابي
و ما به داوود از خويش فضلي عطا كرديم ( كه ) اي كوهها و اي مرغان با نغمه داوود هم آهنگ شويد ....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸٢/۱/٧ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog