سفرنامه -

به نام خداي مهربانم



عصر بود مهتاب من! من و برادرانم چنان تشنه و بي حيا رفتيم زل زديم به آب كه نگاههايمان تر شد چشمهايم داشت دريده مي شد من هيچ نمي فهميدم هيچ ..صداي بازدم فرشتگان را مي شنيدم كه نفس نفس مي زدند از هيجان ديدن چهره هايي كه مي رقصيدند در شعف قماري كه يك عمر ديوانه وار بازي كرده بودند....آنجا نشستم و فقط نگاه مي كردم به آن سكوي سبز ....بهشت زهرا كجايش يادم نيست عكس چمران بود .....اشك بود اشك بود اشك بود ...سجاد داشت كمي آن طرف تر پيشاني مرتضي را مي بوسيد و من اينجا مانده ام چكار كنم با اين هوسي كه پيدا كرده ام براي گريه ...سجاد گفت : قبرستان ما از شهر ما زنده تر است ....گفتم : دوست دارم وقتي مردم هيچ چيز نداشته باشم جز يك قبر و كاش مي شد آن را هم نداشته باشم چمران گفته بود و ....متلاشي شدم ديدمش با همه آسمانهايي كه در دامن داشت و آن يكي دو خورشيد كه توي نگاههايش برق ميزد ...دانيال نشست با آن فانوس و زل زده بود به همه خورشيدهايي كه تازه تازه داشت مي چكيد از قلب دهلاويه از پيشاني سوسنگرد ......من هيچ نمي فهميدم بعد كه آمديم يادم افتاد كه سجاد دراز كشيده بود وسط قبرها همانجا كنار چمران كه من هيچ نمي فهميدم دانيال ميگفت بايد ساعت ها بلوليم لاي اين قبرها من مانده بودم چرا يكي از اين دختركان گل به گونه ريخته نمي آيد دست مرا بگيرد ببرد آن وسط و آنقدر در حرفهاي تكان دهنده برقصيم كه من بميرم همانجا روي همان سكوي سبز كه سجاد گفت حيف نمي شود روي اينها خوابيد ....من هيچ نمي فهميدم فقط نگاه مي كردم به عشقبازي پر حرارتي كه دور و برم بود از بوسه هايشان صداي ترانه بلند مي شد

مغني ملولم دو تايي بزن ....

من ميخواستم التماس كنم بمانيم تا مهتاب شود و ماه پيرهن دريده بيايد وسط آسمان حواسش كه نيست ما اينجاييم بيايد و همان حرفهاي هر شب را به چمران بزند حواسش كه نيست و ما دزديده گوش كنيم ..دزديده در شمايل خوب تو بنگريم خواستم بگويم بگويم بمانيم تا غروب كه سجاد مي گفت نمي شود غروب اينجا را تحمل كرد هر بار خواستم بگويم گريه ام گرفت روحم مي پريد از تصور عاشقانه هايي كه ماه مي گفت با اين ها كه سر گرم هماغوشي بودند .

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٢/۱/٢٠ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog