به نام خداي مهربان

بيچاره دل كه غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار كه اين فتنه كار توست

بگو من از بين رسولان اولين پيغمبري نيستم كه تازه در جهان آوازه رسالت بلند كرده باشم (احقاف 9)

شبها كه آرام آرام با آن پيرهن نازك مهتابي افتاده در باد عبور مي كني از كوچه هاي خواب مي خواهم گونه هايت را در حرير بوسه بپيچم آنوقت ها كه چهره برافروخته اي به هيبت آفتاب ...و عبور مي كني آرام آرام از خيالهاي معطر ...مهتاب من ! هميشه فكر مي كردم هر آدمي را براي رسالتي آفريده اند هيچ نمي دانستم رسالت من تو بودي مهتاب رسالت من ديوانگي بود آن لحظه ها كه حرف هاي تو را با باد مرور مي كردم رسالت من بيچاره شدن است در برابر آن نگاههايي كه جان جبرييل را يكپارچه آتش مي كند رسالت من مرگ است رسالت من پيرهن دريدن است آن شبها كه بي مبالات دست مي كني در آن همه ابريشم ، سياه سياه و مي گذاري نسيم آرام دانه دانه گره گره بياميزد با هواي ابريشمي موهايت ..مهتاب ! رسالت من اشك است وقتي فانوس مي پوشي و آنطور پر حرارت قدم مي گذاري در پيچ آن گذر هاي آخر شب نقره مي ريزي به سر و روي هرچه فرشته كه دخيل بسته اند به واژه واژه شعر ديوانه هايت ... چطور شد كه براي تو غزل گذاشته اند جاي ابروهايت و ترانه ريخته اند لا بلاي آن خنده ها و آن وقت كه هيچ فكر نمي كني من آتش مي گيرم در اثناي گلخنده هايت مهتاب.... و رسالت من آتش است ... فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه .....(عنكبوت 24) و پاسخ قوم ابراهيم چيزي نبود جز آنكه گفتند او را بكشيد يا بسوزانيد .
وقت است كه بنشيني و گيسو بگشاي
تا با تو بگويم غم شبهاي جدايي
بزم تو مرا مي طلبد آمدم اي جان
من عودم و از سوختنم نيست رهايي

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸٢/۱/٢۱ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog