بسم الله الرحمن الرحيم

روايت است به چشمت دخيل بايد بست

سكوت بود بين ما و فاصله ها ..فاصله هايي كه مثل نقره تميزند دلم گرفته بود مهتاب ..به ايوان رفتم و ديدم انگشتهايم از بس گونه هايم را خراشيده اند خراش خورده اند خوني اند ترسيدم. ترسيدم جاي آنها بر پوست كشيده شب بماند و رازمان فاش شود براي آنها كه صبح به آسمان خيره مي شوند نشستم و حسرت آن ثانيه اي را آه كشيدم كه نگاههايت سهواً يا عمداً ، نميدانم ، در چشمهايم بيفتد...كه نهانش نظري با من دلسوخته بود ...من از فرط خيال هاي تو دارم ديوانه مي شوم..مهتاب.. اينطور نگاه نكن مي دانم چيز تازه اي نيست اما مگر حرفهاي قديمي را نبايد گفت؟!آي نازنين ! من قرن هاست كه با همين حرف ها نفس مي كشم با همين شعرها كه آدم ها آنها را شعر مي پندارند....وقتي برايشان درد ميسرايم كف مي زنند برايم مهتاب مثل كسي كه برايشان شعبده هاي جديد مي كند هيچ به ذهنشان خطور هم نمي كند كه من ديوانه چشمهاي كسي باشم كه بارها گفته ام وقتي به تو فكر مي كنم روحم مي پرد مهتاب! دلم ديگر بهم مي خورد از اين دنيايي كه در آن آرزوها شعار هاي شاعرانه اند و بوسه ها و آغوش ها استعاره هاي مكرر پيش پا افتاده. نازنين ! تا كي بنشينم و بافته بنويسم؟! تا كي؟! مگر آدم چقدر عمر مي كند! مهتاب!! جايي هست كه نوشته باشند ؟ هنوز نمي دانم !!! اما زندگي بايد رنگ داشته باشد بانو!رنگ ارديبهشت رنگ تو رنگ آن حرفهايي ما كه آن روز عصر كنار آن سكوي سبز زديم رنگ آن نگاههاي قرمز متورم كه بين من و سجاد و دانيال دست به دست شد رنگ يك جفت چشم كه وقتي آدم به فكرشان مي افتد نزديك است بميرد هر بار اسم تو را مي آورم « م. » نفسم حبس ميشود الهي و سيدي و مولاي افعل بي ما انت اهله افعل بي ما انت اهله با من آن كن كه تو اهلش هستي تو اهل عشقبازي هاي بي درنگي بوسه هاي ممتد و آغوشهاي تنگ و طولاني نه اهل اين روزها نه اهل يك بعد از ظهر جمعه بيست و چند ساله مي دانم مي دانم
مرا به راه نشاندي كه باز مي گردي
براي بوسه گرفتن جواز ميگردي

غروب كه مي شود هربار آرزوي ديدنت باز در شبهاي اشك آلود مي پيچد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه بوي سوختن مرا در يك قنوت مي شنوي ؟‌ ديگر به كدام نسيم دخيل ببندم به آن اميد كه در موي تو خواهد پيچيد حكايت ما حكايت آن شمعي است كه از باد خواهش مي كند براي بوسه هاي مكرر ميميرد.مهتاب!!ميميرد تاب نمي آورد روايت غمناكي است براي آنكه بشنود اما روايت شيريني است براي آن شعله آخر كه راز سوختن را خوب مي داند، خوب.....من آن شعله آخر....نه هنوز نيستم ...هنوز نيستم

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نيود
ور نه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود




پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٢/۱/٢٤ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog