اول

بسم الله الرحمن الرحيم

تو را سري است كه با ما فرو نمي آيد
مرا دلي كه صبوري از او نمي آيد

طي الارض كرده ام گويي مهتاب از آن جزيره هاي سرگردان كه نفهميدم چه گذشت و حالا نگاه كه مي كنم مي بينم پا به چه زمين هاي مقدسي گذاشته ام
به خواب دوش كه را ديده ام نمي دانم.....
من مرد حرفهاي بزرگ نبودم مهتاب!... و حالا ببين كه حنجره ام سوخت از بس گدازه ريخته ام در اين بافته ها كه نوشته ام براي چشمهاي تو در اين شبها كه فقط خيال تو ميداند بر من چگونه گذشت .......
بگذار كز مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
سلام
چه چيزي بين ما هست چه چيزي بين چشمهاي من و آن تويي كه در باد آرام آرام حتي بدون اينكه بداني من از كجا نگاهت مي كنم قدم مي زند به كجايي كه نمي دانم... چه چيز است كه يك ثانيه اش براي يك عمر من بس است كه بزند به كله ام آنقدر وحشتناك كه مي ترسم جايي جا بمانم از نفسها و از سايه ام از وقتي مي آيي انگار قلبم را گذاشته در هاون و زنان درشت پنجه صحرا نشين هي با آن آوازهاي غمناك و كشيده مي كوبند... ميكوبند ....و مرا بر سر هزار قله اگر پراكنده كني هنوز ندا نداده فقط نگاه كني به سوي تو خواهم آمد يكپارچه ....آنوقت خوب نگاهم كن ..و به آنهايي كه سالها بعد به ماه خيره مي شوند بگو داستان پسركي را كه حنجره اش سوخت و تاب نياورد ديدن تو را مهتاب ......بگو داستان پسركي را كه ديوانه بود ، شايد ، آنطور كه به او مي گفتند رك و روبرو ، كه چطور هوايي اش كردي با آن شهوتي كه داشت براي خاكستر شدن و حالا :
فال قهوه رنگ چشمهاي توست .....رازمان فاش شد .....

..... . نمي خواهد اينطور اشاره كني كه نگو ........كسي نمي فهمد... نمي توانم بگويم.... زبانش نيست.... مي داني ....بعضي وقتها آدم بلد نيست كلمه ها را انتخاب كند براي گفتن بعضي جمله ها ......بعضي وقتها ..مثل اينوقتها كه ميشود و مي آيي بي آنكه بداني كدام پنجره دارد تو را به من هديه ميدهد عبور ميكني با آن همه قداست كه در باد ميپيچد حوالي گونه هايت ...

سلام .

و اذا سالك عبادي عنّي فَاِنّي قريبٌ اجيب دعوةَ الداع اذا دعانِ فليستجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٢/٢/٢٧ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog