صبح دل آويزي است در ماهان ..

صبحي ميان سايه روشن ها

گر مي توانستي به انگشتي جدا كردن

موسيقي گنجشك ها از ضجه زنها

 صنم ....

14 ساله كه هستي با برادرت آمده اي ايران همان جوانك افغان كه حالا دراز به دراز خوابيده روي تخت هيچ جا براي ماندن داري ؟

- نه

شب باشد اورژانس الزهرا حدود 2 بامداد ببينم جسد جمعه را پيچيده اند لاي آن پارچه هاي سفيد كه تنت بلرزد حتي نپرسيدي كجا مي برندش آنطور كنجكاو مي روي دنبال جنازه كه چه ..دختر !

-         چي شد ؟ ( اين را كه نميگويي از چشمهايت خواندم ..)

-          خدا رحمتش كنه ...

حتي نمي ايستد ببيند كجا مي برند جنازه را ... فارسي خوب بلد نيست ...

شب حدود 2 بامداد ديدم دختر افغاني كه برادر 17 ساله اش مرد آنقدر ..كه حتي گريه نمي كرد ..ديدمش تنها شد آمد از اورژانس بيرون تند تند كسي منتظرش بوده باشد انگار رفت تند تند و حتي گريه نميكرد حال كه خون آمده بود تا پشت مردمكش و تازه ديدم كه دمپايي هايش را زده زير بغل و با پاي برهنه رفت ساعت 2 نصفه شب از بيمارستان بيرون انگار كه تمام بدبختي هاي دنيا منتظرش باشد تند تند با آن قدمهاي 14 ساله و دمپايي هاي زير بغل …يك دختر افغاني كه سه روز باشد آمده باشد ايران و حالا جمعه اش را بپيچند لاي آن پارچه هاي سفيد او ببيند و نيمه شب از بيمارستان بيايد بيرون و او هيچكس را نداشته باشد و حالا از فرط ترس ، غم و اضطراب حتي گريه نميكند و با پاي برهنه پياده راه مي افتد در ادراك شب....

فاخلع نعليك انك با الواد المقدس طوي ...فاخلع نعليك ...

دمپايي ها تنها چيزي بود كه مي شد فروخت شايد ..... و صبح مي شود ..چه طلوعي داري امروز دختر ....

_ كاش مي پيچيدند مرا هم لاي ان پارچه ها ( اين را كه نمي گويي ولي مي شد خواند از نگاهت ....) جاي اينكه شب بپيچد دورم با اين دمپايي هاي زير بغل ....

 

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٢/٥/۱٤ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog