پرسه

آمده ام كه نام شهرها را فراموشم كني مهتاب ..شهرها با آن ازدحام  كه دارند و گهگاه روي شانه هاي آن مرد كه با تاري شكسته داشت مي نواخت تكرار يك ترانه را كه نمي شد فهميد و دختري كه مبهوت راه مي بردش كه نمي ديد....  چه مي گفتم... .ها ..رگ به رگ مي شود .

شهرها را بگذارم و خودم را توي شهر ها كه ديگر اينطور عق نزنم اين را كه منم توي خودم ...

گوشه هاي دامنت سجاده روح الامين ...

مگر نه اينكه هفت آسمان دخيل مي بندند به خيالهاي تو مهتاب پس اين ديگر چه حكايتيست كه پيچ پيچ گيسوانت را بسته اي به اين انگشتهاي مضطر ...... كه نه تاب ترانه هاي ماه را دارد نه آن رقص هاي ديوانه وار تو را مهتاب شبها كه هي چرخ مي زني مستامست و عطر خوابهاي تو در پيشاني آسمان برق مي زند .  به خوابم آمده اي  م ! باز  چه خوابي برايم ديده اي.....

ته كشيده ام انگار اين روزها كه چكه مي كنند با ترديد از سقف يك عمر پريشاني ... گفته بودم كه من مرد حرف هاي بزرگ نبودم مهتاب چه رسد به لاف كه :

لمع البرق من الطور و آنستُ بِهِ

فلعلي لكَ آتٍ بشهاب قبَس ٍ 

و حنجره ام سوخت ..... « و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم »‌ بي آنكه صدايم بزني مهتاب....! خواستمت و ديگر هيچ .. ما هيچ ..ما نگاه .... آمده ام كه نام شهرها را فراموشم كني  ! حالا كه هيچ شده ام حالا كه نگاه .... يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله .. ته كشيده ام به مولا .... هيج فكر كرده اي يك مرد چقدر بايد متلاشي شده باشد كه اين طور راه بيفتد توي شهر ... كه اينطور با بغض بگويد :..به مولا !

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ | روز ۱۳۸٢/٧/٤ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog