فلما دخلوا عليه قالوا يا ايهاالعزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين ( يوسف – 88 )

...  اي عزيز به ما و اهل ما گرفتاري رسيده و ما با بضاعت ناچيز خويش نزد تو آمده ايم ...

نگاههايم ورم كرده انگار از بس ماندن در خاطر چشمهاي من هست قصه ها مانده هنوز پشت قصه ها در حلقوم اين گرفتار كه هي سحرها بيايد و برود ... و هنوز حرفهاي مانده تلنبار شده باشد ، بغض، و هنوز نديده امت مهتاب سير كه سر بگذارم رو ي بالش ثانيه ها و آرام بگيرم ، مرگ.

اري اسامر ليلاي ليلة القمري

مطلع اين غزل پاكباخته تمام زندگي من بود مهتاب .. و شايد خدايان دست به اهداي هديه اي گشاده باشند باز در شبهايي كه من از ميان پنجره رو به ماه متولد ميشوم ....

قال انما اشكوا بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لا تعلمون ( يوسف – 86 )

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

 كي ترك آبخورد كند طبع خوگرم

 

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸٢/٩/۳ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog