« وای یونس تو چطور دلت اومد با خداوند این کار رو بکنی ؟ کاری که تو کردی آدم با مستخدم خونش هم نمی کنه یونس !  »

(روی ماه خداوند را ببوس – مصطفی مستور)

 

من صدای پاهای تو را می شناسم مهتاب وقتی شبها نوکْ پنجه و آرام ، انگار حریر بر گونه های نسیم ، راه می افتی توی کوچه ها... و زنبیل هایی از روشنی می گذاری پشت در خانه ها که مردمان صبح در بگشایند به هرچه  آیه آرامش که ؛ یکباره طلوع می کند از مشرقی که تو از آن عبور کرده ای ... من صدای پاهای تو را می شناسم مهتاب شبها که نوکْ پنجه و آرام راه می افتی توی کوچه ها و از جاپا هایت فانوس می روید ....

پیام‌های دیگران ()

| ایمان | ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | روز ۱۳۸۳/۱/۳ |
 
 

 
 

 

| RSS 2.0| | Email |

© Powered by Persianblog