.... و لِیُبدلَنهم مِن بعدِ خوفهم امناً ...  ( نور – 55 )<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عجیب خوابم گرفته مهتاب!... نمی گذارند ....  ببین چه وقیحانه سیلی به صورتم می زنند و آب که پلک روی پلک نگذارم ...  پناهم می دهی ؟!... که سر بگذارم روی آرامش شانه های تو مهتاب و چنان عمیق بخوابم که دیگر اضطراب هیچ آفتابی پلکهایم را حتی نلرزاند ....  چنان عمیق که گویی به مرگ بیدار شده باشم ...

 

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم

سلام... ای کاش می شد شانه ای برای يه خواب آروم پيدا کرد يا حتی پناهی سراغ داشت که لااقل با رويای اون به خواب رفت.

چه فرقي ميکند!

روزها و شبها...شبها و روزها فکر کرده ام به مهتاب! به تو...به همه اينها...همهء....مگر ميشود به بی دل هم دل بست؟!هوم؟!

Hodak

مهتاب را بگو .. مرا بگو بی مهتاب .. مهتاب را بگو بی مهتاب .. دنيا را بگو بی مهتاب .. آخ لبم را می گزم و شور می شود دهانم ..==> خدا را بگو بی مهتاب .. مدتهاييست که آنقدر صبح تا شب و شب تا صبحم شده حرف و قصه و سرگشتگی و سوال و ماندن و دويدن و افتادن و برخاستن و اوووووووووووو آنقدر فعل می کنم که وقت هايی می شود اينجا را آنجا را يا خيلی جاها را که می خوانم حرفم می برد و پودر می شود روی پاهايم و يعد من چالش می کنم عين بزدل ها شايد اما به مهتاب و خدا ی مهتاب و مهتاب ِ خدا يت قسم که بزدلی نيست گرچه قيافه ام را بزدلان زده باشم .. چه فرقی می کند وقتی نفهميم همديگر را .. من شما را و او مرا ٬ شما او را و او همه مان را ؟ نه البته فرق می کند .. مخصوصا وقتی که کلامها روی گرداندن نگاه باشد .! هدا !

حسین

«هنوز مانده تا مادری کند کسی و ما را ببرد رضایت بدهد که راحت شویم ...مگر چند جای صورتمان شکسته است ...»...راستی اين دو جمله ات عجيب منو گرفت...يادم رفته بود بهت بگم.....يا علی

بت عيار

سلام عزيز مهربان. حباب در اوج می ميرد، و من مردم، خيلی زود.....// يا حق.

غزل

خوش به حالت که انقدر نزديکی که غم غربت مهتاب داری در همه کلامت...

sosan

دلم خواب نمی خواهد يا خواب دلم را؟؟؟چه فرقی می کند گفتن اين؟؟؟حالا لالايی يا هرچی...بوی خواب می شنوم از اين در!

شهلا

ايمان جان درود بر تو و سپاس که به کومه من آمدی .... ولی نمیدانم کدام حرفهای من جای بسی حرف دارد....از بیان این مورد منظورت چه بود؟! در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی.... تا درودی دیگر بدرود.