رهگذری نامنتظر *

 

کدام زنده ترند ، چراغ‌ دوچرخهٔ زنی‌ میانسال  که پا میزند و روشنش نگه می‌‌دارد، یا شمع‌های قرمز کوچک گوشه گوشه ی این قبرستان. بسیار سفر رفته ام، کمر بسته‌ام به تجربهٔ ی زمین، شاید که دری از کوچه‌های آسمان باز شود،  فلسفهٔ خنده آوریست اما به عدد روزهای زندگی‌‌ام دلم بسته‌ام به چیز‌های خنده آور بی‌ بنیان، لج می‌کنم اینطور با جبری که سایه انداخته به تمام چیز‌های متفاوت... 

 

* رجوع شود به جناب شاملو و شعری با این مطلع:‌قناعت‌وار... تکیده بود.. باریک و بلند... چون پیامی دشوار... که در لغتی

 

/ 11 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

سفر كردن را بسيار دوست دارم... و مي گويم خوش به حالتان كه كمر بسته ايد به تجربه ي زمين. فلسفه لج كردن تان هم فلسفه ي زيستني است كه چشم انداز زيبايي دارد.

ر ا ی ع ت ب

تکیده ...

!

چقدر دیر به دیر پسرک مگر آدم دلش به چند صدا خوش است؟

راز

کجایی بیدات نیست نمی نویسی؟

ر ا ی ع ت ب

دشوار بود دشوار ...

بانو

چاره نداریم!... باید از همین زمین که زیرپایمان چندان هم استوار نیست دل ببندیم به آسمان بالای سرمان... دل ببندیم بلکه آن آبی بی انتها ما را هم ببیند... ببیند و دل به دلمان بدهد... چاره نداریم!به دل زمین که اعتمادی نیست... خیلی وقت است اعتمادی نیست!...

[گل]

سایه

بی رحمی است که به اینجا سر نمیزنی... که نمی نویسی... که نمی گویی برخی دلشان خوش است به نسیم نوشته هایت... به روح کلماتت... به روشنی جملاتت... اینقدر سنگدل نباش ایمان... ایمان بعضی ها به روشن بودن ایمان تو روشن است... بنویس بی رحم...

....

در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

س

به نبودن هم کمر بسته ای انگار... عکس آن پسرک بالای صفحه هم مدت هاست گذاشته و رفته، آنقدر که نیامدی سراغش...آنقدر که نیستی! بیا و بنویس باز رفیق...بیا و با ایمان بنویس...