کانوا قلیلا من اللیل ما یهجعون

اندكى از شب را مى‏خفتند (الذاریات 17)

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد (حافظ)

... و حرف میهمانی انگور بود. یادت هست ؟ قرار بود سحر بخوابم و تمام داغی روز را خواب ماه ببینم ... و تو دستمالی خنک از نور بگذاری به پیشانی پریشان این همه تنهایی. قرار یادت هست ؟...

حالا چه فرق می کند از این سو یا آن سر؟ ریسمانی که گسست دیگر پناه هیچ سقوطی نیست. هوای چشمهای تو را کرده ام ... هبوط چیز بدی است. بی هنگام بود مهتاب... خواب از سرم پرید و چشمهایم در هرم روز سوخت. اما هنوز ذائقه ام بکر است. شراب می خواهم. من تا غروب دوام نمی آورم . حدیث میهمانی انگور بود ... یادت هست ؟

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راهی

... وکاس من معين. لايصدعون عنها ولاينزفون. برايت چنين شرابی را ارزومندم.. وبرای خودم وصدها چون سردرگمان وگيج زدگان اين طريق.

مهدی

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند - آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

جمال گيوه اي

شهادت امام جعفر صادق عليه السلام بر شما دوست عزيز تسليت باد. التماس دعا. جمال گيوه ای عضو شورای اسلامی شهر زنجان http://gewehe.persianblog.ir/

شکوفه ياس

سلام. از همان دستمال های نمناک سرشار از نور می خواهم. گمانم من هم تب دارم. شايد هم دارم هذيان می گويم. ولی عجيب دلتنگ وقت سحرم... و دلتنگ همان لحن صدايی که مرا بخواند... گفت: بخوان... مرا بخوان... و من می خوانمش... می خوانمش... اميدوارم اين لحظات را که می خوانمش مثل آن نگاه هميشگی باشد... مثل آسمان و آرزوی پرواز می ماند... دعايم کن!

سلام...

دون خوليو دو لا مارکی

حديث مهمانی انگور دير خفته است و رسپتور های DR2 من گرفتارم می کنن.... ایمان جان این اعتیاد از منه یا از ژنهام؟

چشم انتظار

بدين افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهر رنگ بی گناهی شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی چقدر زيبا بود ... تب خورشید و دستمال نمناک نور... حدیث مهمانی انگور...

محمدمهدی

حسین جون مارم جزء اون حیوونا بپذیر ...!

ب

صنمی لشکريم غارت دل کرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم