هنالک ابتلی المومنین و زلزلوا زلزالاً شدیداً  (احزاب – 11 )

یوسف گفت :« حوادث به ترتیبی مرا در اختیار خویش گرفته اند که من با آن ترتیب توافقی نداشته ام.»

و منالک گفت:« به درک! من ترجیح می دهم که به خود بگویم آنچه نیست نمی توانسته است باشد.»

(مایده های زمینی – آندره ژید)

باید اعتراف کنم که تسلیم شده ام. من دیگر مرد حرف های بزرگ نیستم همانگونه که پیشتر از این هم نبوده ام. حتی مرد به زبان آوردنت م . باید اعتراف کنم که هزار بار خواسته ام بنویسم و هزار هزار بار باز ایستاده ام و لب گزیده ام از اینکه به زبانت بیاورم. من چشم انتظار موهبتی عظیم بودم و حالا پا به ماه سرنوشتی مهیبم. باید اعتراف کنم حتی واژه هایم را در خوابی که از آن آبستن شده ام گم کرده ام. حالا دیگر نه تو هستی  نه آن پسرکی که با حنجره ای سوخته رو به ماه به هذیان زبان باز کرده بود. قصه پیچیده ایست م. من در تو تولد یافته ام. در تو زیسته ام. اما حقیقتی جز این نیست که تو در من خلق شده ای و من با همه کوچکی آفریننده تو بوده ام . قضیه بر عکس است.

و راست گفت : « نمی توان پشت لحن ها ادای خاطره های قدیمی را در آورد. باید اجازه داد که عکس ها درون قابهای غبارگرفته روی دیوار لبخند بزنند و اجازه بدهند که زندگان، حالا و امروز زندگیشان را بکنند.»

حالا نه آن من هست نه آن تویی که در من خلق شده باشد. من زبان بریده و الکن حتی رویایی را که به خواب دیده بودم از یاد برده ام *.م.باید اعتراف کنم ؛ هزار هزار بار ‌‌،که من مرد حرف های بزرگ نبوده ام .... و من تسلیم شده ام ...

«آیا پس از این گمگشتگی های یاس آور و این سرگردانی ها بندر مهربان در خواهد رسید؟ تا روح من عاقبت آسایش یافته از روی موج شکن استواری که نزدیک خشاب گردان است به دریا بنگرد.» (همان کتاب- همان نویسنده)

* من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

/ 10 نظر / 18 بازدید
عمار

سلام پسرک مست... تو هنوز همان پسرکی... پسرکی با حنجره ای سوخته... نمی دانم چرا به صورتت صورتک آدم بزرگ ها را زده ای...

نسرين

مرد حرفهاي کوچک مرد زاينده مرد منتظر مهتابت را بر زبان بياور طالب آسايش نباش که عدم در آسودگی خفته است

شکوفه ياس

سلام ! تسليم! پسرک و تسليم. می دانی مهتاب هم منتظر است؟! اگر در او زيسته ای و رشد کرده ای و باليده ای مگر راه گريزی داری که از او بگريزی و نامش را نبری ... قصه عجيبی است { ما } شدن ...

شيطان

دور بايد شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست

پرهام

زندگی شاعرانه ایست دکتر جان... رویاهای شیرین و لطیف... پیامبر جبران را که خوانده ای ایمان عزیز... پ.ن: رفیقی یک بار نوشته بود: عشق را عاشق شناسد، زندگی را من... من که عمری دیده ام بالا و پایینش...

مريم حقيقت

سلام روشنم با چراغی که می آوری؟ *خال مقاله ای که به زودی((فلسفه در پسا غزل))خواهم شد. **صدايی که جذب ذره های زمان شد ***لينکهايی که دوستشان داريد! ****به شعرم با: ۳۳عدد مقدسی است [به جای من همه ی آنچه آرزو کردی واز حريم غريبش گرفته ای بنويس] به نقد می شوی؟ يا علی

عمار

می دونی چيه؟!... دارم با خودم فکر می کنم نکنه مثل پسرک و مهتاب مثل خورشيد و ماه باشه... تو همه راز جهان ريخته...

ر ا ی ع ت ب

... وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد ...

ر ا ی ع ت ب

روزهای دیگر هم می روند و من نشئه سوئت خویشم./