پرسه

آمده ام كه نام شهرها را فراموشم كني مهتاب ..شهرها با آن ازدحام  كه دارند و گهگاه روي شانه هاي آن مرد كه با تاري شكسته داشت مي نواخت تكرار يك ترانه را كه نمي شد فهميد و دختري كه مبهوت راه مي بردش كه نمي ديد....  چه مي گفتم... .ها ..رگ به رگ مي شود .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شهرها را بگذارم و خودم را توي شهر ها كه ديگر اينطور عق نزنم اين را كه منم توي خودم ...

گوشه هاي دامنت سجاده روح الامين ...

مگر نه اينكه هفت آسمان دخيل مي بندند به خيالهاي تو مهتاب پس اين ديگر چه حكايتيست كه پيچ پيچ گيسوانت را بسته اي به اين انگشتهاي مضطر ...... كه نه تاب ترانه هاي ماه را دارد نه آن رقص هاي ديوانه وار تو را مهتاب شبها كه هي چرخ مي زني مستامست و عطر خوابهاي تو در پيشاني آسمان برق مي زند .  به خوابم آمده اي  م ! باز  چه خوابي برايم ديده اي.....

ته كشيده ام انگار اين روزها كه چكه مي كنند با ترديد از سقف يك عمر پريشاني ... گفته بودم كه من مرد حرف هاي بزرگ نبودم مهتاب چه رسد به لاف كه :

لمع البرق من الطور و آنستُ بِهِ

فلعلي لكَ آتٍ بشهاب قبَس ٍ 

و حنجره ام سوخت ..... « و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم »‌ بي آنكه صدايم بزني مهتاب....! خواستمت و ديگر هيچ .. ما هيچ ..ما نگاه .... آمده ام كه نام شهرها را فراموشم كني  ! حالا كه هيچ شده ام حالا كه نگاه .... يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله .. ته كشيده ام به مولا .... هيج فكر كرده اي يك مرد چقدر بايد متلاشي شده باشد كه اين طور راه بيفتد توي شهر ... كه اينطور با بغض بگويد :..به مولا !

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

پرنده که باشی / آسمان که نباشد، / نمی دانم حالم را می فهمی يا نه ؟! // وقتی که از گريستن لبريزی / و مرد بودنت دستگيره ای که نمی گردد / و تنت هم مدام بر تو تنگ می گیرد ... / نمی دانم حالم را می فهمی يا نه ؟! // ---------- // پرنده که باشی، / آسمان که نباشد، / حالم را می فهمی ؛ / اگر مرد باشی ...

~~~^(iman)^~~~

سنگها با تمام سنگ بودنشون خيلی صبورو مهربونند پس ما آدمهای جزيره ياد بگيريم که صبرمون مثل سنگهای ساحل باشه و دلمون هم دريا ٫ تا بتونيم همه رو تحمل کنيم و همه هم تو دلمون جا داشته باشند .

حمید

اگر آسمان باشد و پرنده نباشی ؛ حسرت پريدن ديوانه ات نخواهد کرد ... اگر آسمان باشد و پرنده نباشی ؛ ديگر حس تو حسرت نيست. انسان برای چيزی حسرت می خورد که امروز ندارد، ديروز هم نداشته اما فردا شايد داشته باشد... آسمان که باشد و پرنده نباشی ؛ برای پريدنت هيچ فردايی متصور نيست! پريدن به افسانه ای می ماند که تنها می تواند برای بهتر خوابيدن در زير اسمان شب تو را ياری کند. محالواره ای که هرگز حسرت پرواز را در تو برنمی انگيزد. تنها پرنده می تواند حسرت پرواز را تجربه - و چه می گويم - با آن زندگی - کند ... تنها پرنده می فهمد که حسرت پرواز چيست ... پرنده که باشی ، آسمان که نباشد .... حسرت پرواز را می فهمی ...

samira

ما هئچ ما نگاه...

رندپارسا

ميروی پشت تمام آن ديوارها ... گم ميشوی ميان تمام تعفن های اين شهر غريب... بعد اگر حق ياری کند، سر ميخوری ميان زلال نگاه همان عزيز دلی که برايت خواب ديده تا از بيداری نترسی... آنقدر گيج ميخوری ميان تاب زلفش که شهر را فراموش ميکنی... و بعد عق ميزنی من درون خودت را و او ميشوی... به مولا!... حق يارت...

yeki az ma 3 ta

می‌فهمم که چطور می‌شود اين حس بالا آوردن... ولی فراموش کردن نام شهرها را...

booooooo

خدا را داد من بستان از او ـ ای شحنة مجلس! ـ كه می با ديگری خورده‌ست و سر با من گران دارد

زاینده رود

... و من ع ر و س ک و چ ه ه ا ی ا ق ا ق ی ش د م .... می یاد نیروانا عصری می یاد می رم دنبالش فرودگاه .... می بینمش بعد عمری ... م ی ب ی ن ی ش ... از خوشحالی امروزم عیده ... راستی ! توی جشن تولد نبودی ! مهتاب بود ... شاید هم بودی و مثل همیشه بی صدا ...

مانا

وای...وای! خيلی تيز می نويسی.... خيلی .....