و ما نُریهم من آية الا هی اکبر من اُختها .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و ما هیچ نشانه ای به آنها ننموديم جز آنکه از دیگری بزرگتر بود

 ( زخرف – 48)

شب ، گونه های تو آتش گرفته بود مهتاب ... من شعر می کردم برای پلک زدنت باغهای معلق را .... و تمام تاج محل را واگويه می کردم برای تو در چند بيت اول غزلم .... من از همه اين همه دل بسته ام به يک نور دور کوچک مثل ديوانه ها يا ديوانه ها مثل من ....

 

..................................................................................

عصر همان روز بچه ها عروسی گرفتند . نان قندی را توی نعلبکی گذاشتند و شيرينی حسابش کردند. قندان را آوردند و قند آن را به جای نقل پذيرفتند و قرار گذاشتند که سميره عروس بشود و ميثم داماد.جشن بزرگانه را هم خواندند و همان دقيقه اش سميره را خواباندند که يک عروسک بزايد . ساره خورشيد شد و عروسک حرف بزن سميره را از توی پيراهنش در آورد و در پيراهن خود پيچيد:

« قدم نورسيده مبارک »

سميره گفت :« حالا من بايد چی بگم ؟»

ساره گفت : « هيچي تو بخواب . زائو که نبايد حرف بزنه. بچه اش می چاد .»

ميثم گفت : « نمی خوام قبول نيست . شما دو تا همش با خودتون بازی می کنيد . پس من چی ؟»

ساره گفت :« خيلی خب الان تو رو هم بازی می ديم.»

و خودش دست ميثم را گرفت و گوشه ای نشاند و گفت :

« تو مشهدی هستی »

و دست سلمان را گرفت و به خواستگاری سميره آورد . سميره عروسکش را بغل کرده بود و تکان تکان می داد . ساره گفت :

« خب آقا شما چکاره هستيد ؟»

سميره گفت : « شهيده »

ساره گفت :« اهه ، شهيد که کار نيست . اصلا بازی نمی کنم ها »

سميره گفت :« پس شهيد چيه ؟ بی کاريه ! »

ساره گفت : « شهيد چيزه .. شهيد يعنی رفته پيش خدا »

ميثم گفت:« خدا چيکاره اس ؟»

ساره گفت : « خدا مارو درست کرده . اين گلهارو درست کرده . همه چيو درست کرده . خيلی گنده است .»

ميثم گفت :« بگو به خدا »

ساره گفت :« به جون خدا »

ميثم گفت :« اگه دروغ بگی ميرم از آقا چلاقه می پرسم ميام با لگد می زنم تو شيکمت ها »

ساره گفت تازه خدا از بابا پيره تو هم گنده تره . حالا از اين نقل ها بخورين . بفرمايين .»

سلمان قند برداشت و در دهان گذاشت بعد هم لی لی کشيدند و نان قندی ها را خوردند. ساره گفت :

« حالا که عروسی کرديم چيکار کنيم »

سميره گفت :« حالا سلمان برو شهيد شو ديگه .»

اما هر کاری کردند سلمان چشمهايش را هم نگذاشت . آخر سر هم ميثم با چوب خاک باغچه را کند و عروسک حرف بزن سميره را به جای سلمان خاک کردند .روسری ساره را هم پهن کردند روی خاک قنبلی برآمده که عزا داری کنند . ميثم گفت :

« من آقا روضه خون ميشم . شما گريه کنين .»

بعد روسری ساره را از زمين برداشت و گذاشت روی سرش و شروع کرد به خواندن :

« شهيدم .. حسينم .. مرد .. واويلا .. الله اکبر .. گريه کنيد ديگه قبول نيست . ياللا. شما گريه نمي کنين . قهر می کنم ها ..»

سلمان خنديد و ميثم به قهر لب ورچيد تا گريه کند ساره گفت :

« اصلا اينطوری بازی نميشه . نخود نخود هر که رود خانه خود .»

باغ بلور – محسن مخملباف

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sepideh

خيلی نوشتنتون رو دوست دارم.حس ميکنم وقتی مينويسيد از يک دنيای ديگه صحبت ميکنيد

امير

روح و تن سال هاست از هم جدايند.....

رندپارسا

سلام ايمان... ديروز عرفه بود... بی عرفات ... حق یارت...

شرم نگاه

سلام خوبين ؟...خوشحالم دوباره مينويسين .... باغ بلور محلباف رو بار ها خوندم و لذت بردم ... بازگشت قشنگي داشتين .... موفق باشين

حميد

آسمان از آن من است اگر پرواز بياموزم . . .!......موفق باشی...از تبادل لينک خوشحال ميشم...به منم سر بزن

hamed

حرامم باد ......

Toranj

هستی، همين حضور است

naseem

.....از من هم سلام...