متی ترانا و نراک

… و ما تدري نفس ماذا تكسب غدا  …<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

( لقمان- 34) 

 

روايت است كه از راه دور مي آيي

به عشوه يا به تبسم به شور مي آيي

عصا به كوه به صحرا به نيل بايد بست

روايت است به چشمت دخيل بايد بست

در آ ز پرده و قفل نماز را بشكن

بخند و رونق بازار ناز را  بشكن

مرا به راه نشاندي كه باز مي گردي

براي بوسه گرفتن جواز مي گردي

 جمال غمزه چشمت جلال هيبت نيست

غرض كرشمه حسن است ار نه غيبت نيست

سياهگوشه چشمي اگر بگرداني

سپيده را به سرآغاز خويش مي خواني( سعيد شريعتي )

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

*سلام...من حرف نزنم بهتره...اين جا بايد خوند فقط و لذت برد...موفق باشيد*

مهر

سلام . خوبين شما؟ من واقعا تحت تاثير وبلاگ قشنگتون قرار گرفتم داداش ايمان . اميدوارم موفق باشيد.

صبورا(سنجاب)

حسن تو امد از ازل با عشق ما همدوش شد*** اين يک سری در جان دهی وان يک سری در دلبری*** ای شيوه ات مومن ربا. ای غمزه ات کافر فريب *** با اين دو بودن جان من کاری نباشد سرسری

sani

سلام .... به خاک کوچه ی ديدار آب می پاشند...

الهه ناز

سلام.. خيلي وقت بود نيومده بودم اينطرفها... دلم براي حال و هواي اينجا تنگ شده بود... اين جمله را دوست داشتم: بي آنكه صدايم بزني مهتاب....! خواستمت و ديگر هيچ .. ما هيچ ..ما نگاه ....

محسن

ياد باد آن روزگاران ياد باد، يا علي مدد.

مخمور

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد ..

حميد

سلام عزيز ! ... برای ما که خسته ايم و دلشکسته ؛ نه ! / ولی برای عده ای چه خوب شد نيامدی ....

B.ta

سلام وبلاگ قشنگ و پر محتوايی داری خوشحال می شم به من سر بزنی موفق باشی بای