دعای باران

و هوالذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته وهوالولی الحمید – شوری؛ بیست و هشتم

به فرزندانم خواهم آموخت دوست بدارند، نه عکس بگیرند نه خاطره انبار کنند؛ تنها زنده بمانند و به آرزویی جز مرگ دلخوش ندارند،نفس بکشند آنچنانکه ممد حیات است و مفرح ذات .

 بی دریغ، غیر منتظره و حسرت نخورند به هم نشینی بی خیال آسمان و زمین وقتی به این جنگل فرو شده در ابر روبروی بالکن نگاه می کنند. این تنها حق زند(ه)گی آنهاست ....

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن – سهراب 

/ 6 نظر / 25 بازدید
مریم.

باید خود بیاموزیم تا بتوانیم یاد دهیم که.....زنده گی همین آن است....

بانو

موفق نخواهی شد... همانطور که پدرت،پدرم،پدرانمان،پدران پدرانمان... موفق نخواهی شد!...

af

و هو الولی الحمیید... :)

سایه

نوشته هاتون رو دوست دارم اگرچه باید چندبار بخوانم تا کمی بفهمم... بعد از مدتها آمدم و دیدم بعد از مدتها نوشته اید... بنویسید... در این دنیای مجازی خواندن چون شمایی به روح جان میدهد و در دل حسرت می کارد... موید باشید

سایه

چرا وبلاگ شما آرشیو ندارد!!! اطلاعاتش می گوید 183 پست دارد ولی بجز صفحه اول جای دیگری برای دیدن مطالب قبلی نیست...

ر ا ی ع ت ب

و عمر خسته خسته رفت و من ز من شکسته تر ...