و لقد علمتم النشأة الاولی فلولا تَذکَّرون<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 ( واقعه -  62 )

 

شب اول که چشم انداختی در چشمهای من که هنوز نبودم و ... بعد ناگاه ؛ شدم ، انتظار چگونه دل باختنی را داشتی مهتاب ! چگونه ایمانی !

مرتبه اولِ اولِ اول که بین این همه آدم دست گذاشتی روی اسم من که هنوز نبودم و ... ؛ شدم ، همانجا زیر انگشت اشاره ات ، کدام روز ِزندگی ام را دیده بودی مهتاب ! کدام شب ! نگذار قسمت بدهم مهتاب !  

 

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كتايون

سلام....مي خواد بدونه بيست و پنج سال پيش ..يعني درست قبل از تولدش كجا بوده ..نمي دونه چرا بيست وپنج سال قبل نه يك سال زودتر نه يكسال ديرتر متولد شده ..مي پرسه هزاران ساله كه جهان وجود داشته اما او نبوده .پس چه دليلي باعث شده كه او ناگهان بيست و چند سال قبل وجود پيدا كنه و به زندگي پرتاب بشه ؟ ان هم چه زندگي اي ؟ پر از رنج و درد وفقر وبيماري واندوه كه اخر هم به مرگ منتهي ميشه ....جوليل به افرينش و زندگي و مرگ اشكالات جدي مي گيره و اين زندگي رو براش تلخ و دشوار ميكنه ......چند لحظه ساكت مي مانم و بعد مي گويم خودت معناي زندگي رو بهتر از من مي داني ..زندگي يعني همين ..نمي خوام دلداريت بدم ..اما گاهي چيزهايي در زندگي ما اتفاق ميفته كه نمي تونيم از وقوع شون جلوگيري كنيم .مي فهمي ؟ نمي تونيم ! نتوانستن در اين جور وقت ها تنها توضيحي يه كه ميشه داد ...

كتايون

پاها در تشت اب ..انگار چيزي مثل نسيم از كف پا ها تا پشت ابروها مي دود .خنك ميشوم .بعد داغ ميشوم .تب ولرز .نكند ميخواهم بميرم ؟ من كه هنوز خودم را به جايي اويزان نكردم ام. بايد قبل از مرگ در چيزي چنگ بيندازم. بايد قبل از مرگ در چيزي چنگ بيندازم .بايد قبل از مردن ناخن هام را در خاك فرو برم تا وقتي مرا به زور روي زمين دراز ميكشند به يادگار شيار هايي بر زمين حفر كرده باشم..بايد قبل از رفتن خودم را جا بگذارم .اگر امروز چيزي از خودم باقي نگذارم چه كسي در اينده از وجود من با خبر خواهد شد؟اگر جاي پاي مرا ديگران نبينند من ديگر نيستم. اما من نميخواهم نباشم.نمي خواهم نباشم.نمي خواهم امده باشم و رفته باشم وهيچ غلطي نكرده باشم....................كسي كه فقط براي خودش وجود داشته باشد تنهاست و من از تنهايي ميترسم ....

كتايون

گربه ايي از جلوم به سرعت ميگذرهو كمي انطرف تر زير درختي با ترس به اطراف اش نگاه ميكند. تكه ايي گوشت به دندان گرفته و دنبال جاي بي خطر ي براي خوردن ان ميگردد . از درخت بالا ميرود و روي شاخه به حالت نا متعادلي خودش را نگه مي دارد تا از خوردن ان فارغ شود .. هر چه نگاه ميكنم گربه ديگري كه او را تهديد كند نميبينم .. سر در نمي اورم كه گربه چرا اينقدر نگران است ؟ با خودم فكر ميكنم چرا حيوانات براي زنده ماندن بايد با ما ادمها بسوزند ؟ ...چرا گربه ها هستند ..چرا خلقت اينهمه شلوغ است ؟ سگ ها .گربه ها . موش ها . مورچه ها .درخت ها .سنگها .دريا ها .كوه ها .ستاره ها .روز ها . ادم ها .ادم ها .ادمها ..............سلام يونس خيلي وقته منتظري .....سلام نه تازه اومدم مي خواهي بريم يونان ......بريم يونان ؟ .....اين جا توي روزنامه نوشته ماه عسل بريم يونان چطوره ؟ ... سايه كنارم مي نشيند ...

كتايون

حقيقت اينه كه وقتي كتاب روي ماه خداوند رو ببوس را ميخوندم نتونستم تحمل كنم و تا اخرش بخونم رهاش كردم ..دچار احساس غريبي بودم ..دلم ميخواست راجع بهش با كسي حرف بزنم و ديدم مهتاب شما خيلي وقته عادت كرده شكوه ها رو گوش بده و كاري نكنه ....سلام بهش برسونين..

بت عيار

سلام عزيز مهربان. ... من چقدر سردم می شود..... من تمام خودم را می خواهم.... احساس می کنم از يک تکه گل خيس سنگين جدا می شوم.... من درست بالای سرت ايستاده ام اشکهايم بر روی لبهايت می چکند.... آه من چقدر سردم می شود...// يا حق.

مهران

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا

mohsen

سلام...دير آمدم ولی بهانه‌ی امتحانات...از دست می‌دهم هر روزی را که اينجا نباشم...واقعا زيبا بود اين نوشته‌ات...واقعا...موفق باشيد...

حميد

امروز توی ايستگاه متروی دروازه دولت منتظر کسی بودم که تابلوی روی ديوار چشمم را گرفت: ... « سوگند به روز و شب آن‌هنگام که آرام می‌گيرد که پروردگارت تو را تن‌ها نخواهد گذاشت ...» ... نگذار قسمت بدهم ...

hoseyna

چه حالی می کنی تو با اين مهتابت:)/اينجوريشو دوست دارم:)/بايد ياد بگيرم ازت...