چراغ های رابطه

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی 

انگشتانم بوی سپیده می دهند، از بس که به پوست کشیده این شب چنگ انداخته اند. این خون از دست های من است وگرنه کدام خورشید از شرق غروب می کند. 

نفسم می برد ، به خواب می روم.

شاید میهمانی گنجشک ها .. را .....

/ 4 نظر / 20 بازدید
سایه

اندکی صبر سحر نزدیک است... سحر که از راه برسد دستانت پر از شکوفه های بهاری خیس شده از شبنم صبحگاهی میشوند که چون ید بیضای موسی میدرخشند... طبیب دلهای خسته خواهد آمد...

سایه

آمدم بگویم سال نو مبارک... بهار نو مبارک... روز نو مبارک... به امبد اینکه گردی از اینجا گرفته باشید و نسیم بهاری بر این صفحه وزیده باشد و سبزی نگاهتان دیده... و نا امید بر میگردم... چراغ های رابطه را روشن نگه دارید دکتر... روزهایتان خجسته و هر روزتان "نو"روز.

ر ا ی ع ت ب

... در کدامین هوای بهشتی، نرگس مست تسکین بخشت، به بالینم می آید ای آنکه تنفس صبح با توست؟