يک

بسم الله الرحمن الرحيم

.......آي .....كاش مي شد اين آه ها را هم نوشت .....كاش اين زل زدن ها و اين نگاهها را مي شد نوشت ... كاش اين زل زدن ها و اين نگاهها را هم مي شد يكجورهايي نوشت ...
نشسته بودم همانطور بي خيال و بي مبالات ، به ظاهر ، ...شانه به شانه فرشتگان لم داده بودم همانجا كف حياط زل زده بودم به ...، چه دارم كه زل بزنم جز ماه .......مادرم نگران شده بود :
- چرا اينطور ....
خيلي بودند..... فرشته ها را مي گويم ..نپرس چند تا مهتاب ! ميداني كه خيلي وقت است به عدد ها فكر نمي كنم ديگر به تعداد فكر نميكنم .....هر چيز غير از يك ، يكِ تو ، مضطربم ميكند مهتاب ! ...نشسته بودم همانطور بي مبالات كف حياط و دستهايم را حايل كرده بودم پشت سر سرم رو به آسمان .... رو به ماه.... رو به تو ...:
- چرا اينطور
كسي چه ميداند ...باد مي خورد به گونه هاي من و پيشانيم.... باد مي خورد به گونه هاي من و پيشانيم و ...باد مي خورد به پيشاني و گونه هاي من و به صورت فرشته ها .... « چند تا » يشان را نپرس ..يادم نيست ..مادرم مضطرب شد ..
...كسي چه ميداند... باد مي خورد به صورتم ....
راز زلف تو در باد .......
....
كاش يكجورهايي ميشد اين چند ساعت سكوتي را كه در اين چند نقطه نوشتم بخواني مهتاب !..و اين بغضي را كه رو به شكفتن است و اين حنجره لرزان ِ رو به شعر ....يكبار كه آنطور داري قدم ميگذاري .....گاهي فقط كافي است لحظه اي ...درنگ كني... بايستي و مرا از فراز شانه هايت نگاه كني ، پشت سر ، كه چطور دارم تماشايت ميكنم ديوانه وار كه چطور دارم محو مي شوم در هر گام كه بر ميداري آنطور با دقت و آنطور بي خيال ...
و اين بعد از ظهر ها كه انگار عالم و آدم را كرده اند در چهار ديواري سينه ام و عالم و آدم مي خواهند بيرون بريزند از چهار ديواري سينه ام . آنوقت وقتي ميگويم كه قلبم دارد متلاشي ميشود مي خندي يا به هيچ مي انگاري ..نميدانم ..كه :
- داستان مكرريست ...
نه.... اسم اين تكرار نيست..... يا اين از جنس آنها نيست ...
...
كاش مي شد بخواني اين سكوت چند ساعته را كه باز ريختم در حجم اين چند نقطه ...
باد ...هنوز فرشته ها نشسته اند... زل زده اند ..به تو كه از ماه زاد ه مي شوي و من كه پس افتاده ام بي هوش و باد مي وزد ميان ما ...پيشاني من و گونه هاي فرشتگان ...كسي چه مي داند :
غوغاي گيسوان تو در باد ...
...



/ 9 نظر / 4 بازدید
سوسن صبا

وبلاگ نويس عزيز ؛ با سلام و احترام ، از شما دعوت مي کنم از وبلاگ و سايت ما بازديد نموده و با ارائه نظراتتان ياريگرمان باشيد . سوسن صبا ؛ روابط عمومي ايران ديدبان

نسيم

سلام...همان سکوت هميشگی که از بين حرفهايت فرياد می کشد....

g

سکوت تو و نقطه هاو نوای پيمبری پيامبر همه انگار برايم جمع می شوند هر بار که به اينجا می ايم هرچند که خبر از ما نمی گیری...

g

خدا .گر دعايم را مستجاب کند همه ی دوستانم لبخند خدا را خواهند ديد و تو نيز.

كتايون

صبركن شايد شب از تكرار ماتم بگذرد ..........ماه از اين بي رنگي مرموزومبهم بگذرد..........شايد از سياره اي آن سوي ابرسوگوار..........شادماني آيدوازتوده ي غم بگذرد..........ياپريزادي پيام پاك ايمان آورد..........وزهجوم اين همه اوهام در هم بگذرد..........صبر كن شايد جنون جاري شود در زندگي ..........ليلي ازپس كوچه افسانه؛كم كم بگذرد..........رسم شيدايي شود دين جهان وز اين نويد .......كينه از الودن دامان عالم بگذرد............صبر كن شايد شود اشك زلال عاشقان ..........چشمه ايي كه شهرتش حتا ززمزم بگذرد..............گوش كن گاهي نسيمي مي وزد از عهد عشق ..........قرن ها گر از شروع سرخ ادم بگذرد ..........

g

اين روزها نبود جسم و روحش بيشتر حس ميشود.../اسم از دکتر که می آيد اول بزرگی و پروازش در ذهن جای ميگيرد و دوم دوست داشتنهای پسرکی که حنجره اش سوخت....

....

نمی دونم چرا امروز بعد اين همه وقت يادت کردم / شايد به خاطر مصطفی!!! راستی خدای تو هنوز زنده است؟

محمد

خوشا به(( حال )) ات و مبارك ات باشد اين (( شرح صدر)) ي كه داري !عمري بود اين پرسش ، بيتاب بر زبانم مي گداخت و نمي دانستمش ! تا تو از عالم بي شكل ،فرو آورديش و كالبد بخشيديش ! اين .... مجموعه ي ،پرسش و تمنا و حسرت را ...كه .....كاش ميشد كسي اين چند نقطه ها را......... بخواند و بداند !