سفر یعقوب

 

قانونی‌ است برای بقای درد، نه از بین میرود نه کم میشود، تنها از سینه ای‌ به سینه ای‌ منتقل میشود، یا تلنبار میشود، 

روزگاری شعر میگفت حرف میزد می‌نوشت، دلش برای خودش می‌سوخت، حالا سکوت می‌کند، چمباتمه میزند روی حرفهایش، سکوت می‌کند، دلش برای کلمات میسوزد. 

خواسته بگرید آنقدر که کور شود که نبیند نبودن تو را، بوی پیرهنت اگر بگذارد، بوی پیرهنت اگر بگذارد، یوسف. 

 

/ 10 نظر / 39 بازدید
احمد

من همچنان پیگیرانه و مشتاق مطالب شما را می خوانم کیف می کنم. در روزگار انبوهی وبلاگهای بی مغز و تقلیدی و رمانتیک، وبلاگ شما یک استثنای درخشان است. Sie schreiben einfach toll; mein Respekt

سوسن جعفری

مهتابت را یوسف کرده‌ای پسرک؟ چه قانون لایزالی ساخته ای برای درد ... درد ... درد ...

:)

کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند؛ جانکم. [لبخند]

سایه

اگر پیراهنی هست و بویی... یقین بدان یوسفی هست و بازگشتی... ندیدم درد بی درمان که حتی درد فراق هم چاره دارد در روزگار وصلی که میرسد... که بوی پیرهن یوسف اگر باشد چشمها ی در انتظار خشکیده نور می گیرد... بغض کلمات را میفهمم... دردی مشترک...

بانو

بیا پیراهنت را بردار ببر یوسف... یا بیا و بمان یوسف... این غم تلنبار شده... نگذار تلنبارتر شود یوسف... نگذار!

:)

lمی ترسم، مضطربم. و با اینکه سخت می ترسم و مضطربم، باز با تو تا آخر جهان خواهم آمد.

Houman

انتظار، یاد فیلم بوی پیرهن یوسف می افتم ... یوسف یونسی یا یونس یوسفی ... چه تفاهمی دارند این مردان خوب خدا... همه نامشان به انتظار گره خورده است... و اذان انتظار ... منتظر جوابت بعد از شنیدن اذان انتظار میمانم ...

ر ا ی ع ت ب

مهتاب یا یوسف چه فرق میکند؟ فاصله ... فاصله است ... حکم تقدیر بر پیشانی یعقوب ...

راز

شبها که روی ماه تو تکمیل می شود چشمم به چشم ناز تو تحمیل میشود.... تو بگو شعر های مرا تو بری تو که از اینه صافتری ..... به من نگو آی دوستت دارم که سنگ میشوی و بت برست خواهم شد.. اگه اون شعرها رو داری بذارشون تو وبلاگت.با خوندنش یه حس خوب نوستالریک بیدا می کنم.ممنون :)

رند پارسا

ایمان... چند سال است که اینجا نیامده بودم، و حالا، گم شده ای را مانم که آشنا دیده در دیار غربت. دانیال بی قرار علیرضا قربانی را گذاشته بود توی فیس بوک، یاد نامه های عاشقانه یک پیامبرش افتادم، و بعد تو و این میان بی خودی و کشف... حس عجیبی است. تنها جمله ای که دارد در ذهنم تکرار می شود را می نویسم برایت: جا مانده است چیزی، جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه دندانهای سپید