زاینده رود

عکس پل در آب می لرزد ، ماه در چشم های من. مهتاب این شب ها وامدار کدام نگاه توست، ای پلک هایت نسیم باغ های معلق ، چشم هایت قصیده ی اردیبهشت.

 بهار را به قامت تو دوخته اند یا تو را به قواره ی بهار، دیری نپاید که صدایم در تنفس نام تو به شکوفه بنشیند و فروردین از لا به لای انگشت های جوهریم رسوخ کند به بی قراری شب های آخر اسفند ماه.

جان میدهم در پایکوبی این مغازله ها ، بیا و ببین... 

 

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

/ 6 نظر / 62 بازدید
بی رنگ

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

ر ا ی ع ت ب

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ...

سایه

در تحسین قلمتان همیشه درمانده ام.... خداکند همه ی امسال مثل آغازش زود به زود بخوانیم تان...

نفس بابا

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است

طه

بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب ....

حورا

wow, beautiful!