صبوری

 غم زمانه که هیچش گران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

در این خمار، کسم جرعه ای نمی بخشد

ببین که اهل دلی در میان نمی بینم (حافظ)

 

برای من که هرچه بوده ام زانو بغل کرده بودم  و سر در گریبان؛ زندگی تنها به خود فشردن بوده است و در خود پیچیدن. نه حتی دیواری که به آن چنگ بزنی. نه حتی پنجره ای که در آن فریاد کنی.

 به ایوان بیا! به ایوان بیا تنها پاسخ این همه سال صبر و پریشانی . . .

 

 اِذ قالت اِمرَاتُ عمران

رَبِّ اِنی نذرتُ لکَ ما فی بَطنی محرّرا

 فتقبل مِنّی

و چنین بود که همسر عمران گفت

 پروردگارا من آنچه در شکم دارم نذر کردم که آزاد از هر قید، در بند تو باشد

پس از من بپذیر (آل عمران 35)

/ 4 نظر / 6 بازدید

هر چند عاشقان قدیمی از روزگار پیشین تا حال از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند اما اعجاز ما همین است : ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در یک کتابخانه ی کوچک بر پله های سنگی دانشگاه و میله های سرد و فلزی گل داد و سبز شد ما هر چه بوده ایم ، همانیم ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم ما همزاد عاشقان جهانیم ... قیصر امین پور

شکوفه یاس

سلام گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين غريب (حافظ)

شیما

گفتم آهندلی کنم چندی ... آهن ؟ ... دل ؟ ... من ؟ ......

هنوز هم که هنوز است ؛ از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم شاد می شوم ! هنوز هم جای قدمهای تو ؛ بر چشم تمام ترانه هاست ! هنوز هم همنشين نام و امضای منی . به خدا هنوز هم از ديدن تو ؛ در پس پرده ی باران بی امان ؛ شاد می شوم ...