...

يادته می خواستم ابراهيم بشم

حالا نمی خوام ديگه

ديگه می خوام ابالفضل بشم

می خوام ابالفضل بشم

می خوام ابالفضل بشم

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
niki

هر کسی از ظن خود شد يار من/ از درون من نجست اسرار من

حميد

دستهات ايمان .. دستهات ...

میلاد

که باور ميکند در باغ ما داغ صنوبر را؟که باور ميکند افتادن سرو تناور را؟ديگه دستم به نوشتن نميره؟مگه ميشه؟من که کم آوردم...

نيروانا

چی شده ايمان؟؟ يه حرفی بزن آخه برادر. مرديم از دلواپسی

يا الله !

من نميدانم ... فقط يک کلام ... امشب شايد از اين جسارت تا سحر خواب به چشمانم نيايد .... اباالفضل .... و من علی ... پيش از اين دلم می خواست ابراهيم باشم .... ولی کنون علی ... علی حقيقتی هميشگی .... و سطر سطر سياه تو نشان از حکايت غريبی دارد .... پيش از اين اين سطور سپيد بودند و .... وا حيرتا ! تو يگانه ای ... ! همانند نامت بر بلندای ايمان خيمه زده ای ... دير زمانی است که می آيم و .... شايد ... شايد ....

حسين

جسته و گگريخته يه چيزايی شنيدم...از ابراهيم...نميدونم راسته يا نه....ولی جلال من رو که اوردن....يعنی نيوردن....گفتن که اوردن....من اصلا دلم نميخوات جلال باشم...من ميخواستم که ديگه نباشم.....

عارف

سلام عزيز. نميدونم من نميدونم داستان ابراهيما و عباس ها چيه؟ اما عباس !! آخره عشقه. قشنگه آدم عباس باشه اما اگر عباسی باشه باحالتره.. يا حق

سحر

من میخوام مثل عباس باشم در رکاب مهدی(عج)