« وای یونس تو چطور دلت اومد با خداوند این کار رو بکنی ؟ کاری که تو کردی آدم با مستخدم خونش هم نمی کنه یونس !  »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

(روی ماه خداوند را ببوس – مصطفی مستور)

 

من صدای پاهای تو را می شناسم مهتاب وقتی شبها نوکْ پنجه و آرام ، انگار حریر بر گونه های نسیم ، راه می افتی توی کوچه ها... و زنبیل هایی از روشنی می گذاری پشت در خانه ها که مردمان صبح در بگشایند به هرچه  آیه آرامش که ؛ یکباره طلوع می کند از مشرقی که تو از آن عبور کرده ای ... من صدای پاهای تو را می شناسم مهتاب شبها که نوکْ پنجه و آرام راه می افتی توی کوچه ها و از جاپا هایت فانوس می روید ....

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شرم نگاه

كجا مي توانم روحي تسليم ناپذير را كه داغ هزاران زخم دارد ..مانند روح خودم ..سراغ گيرم تا اعترافاتم را گوش كند ؟

صبورا(سنجاب)

سلام.حالتون خوبه ؟ يادداشتهاتن به قدري صميمي ودلنشين هستن كه ، نميتونم اونا را باشعر مقايسه نكنم...باا جازتون لينكتون را توي وبلاگم قرار دادم...سال نومبارك سالم وسربلند باشين...خدانگهدار

الهام

سلام وبلاگتون محشره . عيدتون مبارک .

شرم نگاه

سلام ... ببخشين بي اجازه لينكتونو به وبلاگم اضافه كردم ..

غریب آشنا

سلام ... سال نو مبارک ... وبلاگ قشنگی داری ... مانا باشی و سر خوش

ترانه مجهول !!

وای هدا چطور دلت آمد اينطور همه چيز را خراب کنی با اين اطمينان که بهتر بنايش خواهی کرد....

mohsen

يونس...ببخشيد...ايمان عزيز...باز آمدم و باز نتوانستم نظر بدهم!!!می‌شود آهنگ را قطع کرد...ولی نمی‌شود...ممنون از اينکه سر زدی...به هر حال به روز شدنت را نشسته‌ام به انتظار...يا حق

الهه ناز

سلام... تازگيهابه اين نتيجه رسيده ام كه برخلاف آنچه در ابتدا مي انديشيدم... همان روزهايي كه تازه با وبلاگت آشنا شدم و نوشته هاتو هجي ميكردم... كلمه كلمه اش را... برخلاف آن كه فكر ميكردم ميفهمم تو را... حس ميكردم آشنايي با من... امروز به اين نتيجه رسيده ام اما كه چقدر با هم غريبه ايم... و چقدر حرفهايت برايم نامانوس و گنگ است... به راستي آنچه قلم توست برايم نامفهموم ترين است... عجبا

شبستانی ......

روی ما خدا را ببوس .... آه که چه بی خود از خویشم کردی ، یاد زمانی افتادم .. به ديار نرگس ها ميهمان بودم و چون باز آمدم چه نيک آشنا حضورت را يافتم در دلکده ام .......

Toranj

آه از خيال وقتی بزرگ می شود و از جا پای آن فانوس می رويد باز! دست که می بری، نور می ماندو تو و مهتاب و حسرتی که از دست می رودو تو...