قصه مرغان

قال فخد اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل على کل جبل منهن جز ثم ادعهن یاتینک سعیا

ابراهیم به خواب من آمده بود، هرچه درد خدایش در گوشه گوشهٔ جهان نهاده بود چون گوشت به خون نشستهٔ مرغان به خویش خواند، من آبستن آتش شدم،  از خواب پریدم... تنها تنها همصحبت بی‌ زبان مرغان، خبری از گلستان جناب خلیل الله نیست، همدردی این آوازا داود می‌خواهد نه من که زبان بریده و در وهم، تابوت آتش گرفته‌ این خواب را به نیل می‌اندازم باشد که آسیه ایی پاکدامن از آب بر گیرد.

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانو

شکرانه ی امید به بودن آسیه را میان این همه درد فراموش نکنی برادر...

سوسن جعفری

ابراهیم. خواب. یوسف معبر. زبان بریده در کام. تابوت مقدس. نیل پاره پاره. آسیه‌ی پاکدامن. سلسله‌وار در خوابم بودند ... مهتاب شبی بود.

ر ا ی ع ت ب

درد داشتم... آن دمی که "پاکی" را, مردان شهر, در من سِقط می دادند و از تکه تکه جنین باکره ام, حلوا ساختند و بر مزار "پاکی" آرامگاه ساختند تا بت پرستیشان را, پای منبرهای رنگ و وارنگ, رنگ دو رویی زده باشند. دردا که در این روزگار فریب, جرم دستان من و تو "پاکی" بود و بس. و هو ارحم الراحمین./

عیار بی عیار

آسیه وار می خواستم درد مردمان شهر را همگی برای خودم/ اما ...

دیوانه

کاش زود به زود می نوشتید زود به زود می خندید مهتاب آنوقت زود به زود می خندید.

بنده خدا

خوش به حال مهتابت امیدوارم بدون که مهتاب شده!

آسيه

اگر آسيه را به نيل افكنند و تابوت خالي او را از آب برگيرند چه؟!

پروا-نه

خوشحالم از این که وبلاگه زیبای شمارا برای خوندن انتخاب کردم. به آرامش دریا ، به آبی شب ، به ماهی قرمز عشق میسپارم

سوسن جعفری

خصوصی دارید رفیق!